خرید بک لینک
به نام خداتکتم گفت تهران از کجا میتونم کیک و گل سفارش بدم که ببرن دم خونه خواهرم؟ اول گفتم به به چه خواهر مهربونی و بعد غرق شدم در غم و درد رفیقی که روز مادر را برای خواهر بزرگش هدیه میفرستد. چه کار میتوانستم بکنم؟ شروع کردم به عصر خواندن برایش و قطرههای اشک پشت سر هم سر خورد روی صورتم. قطرهها مامان همکلاسی فاطمه را یادم آورد، پارسال چه هدیهای از دختر کلاس اولیاش گرفته بود؟ امسال درد این همه ماه آغوش خالی را کجا ببرد؟ سوره عصر بعدی برای او بود و قطرهها تندتر شده بودند. وسطش یاد بچههای فرزانه افتادم و جای خالی مادرشان در روز مادر. یاد مادرش که گفته بود به دوستهای فرزانه بگین این سوره عصرهایی که شما میخونین قوت قلب منه. فرزانه نبود که روزش را تبریک بگوید. برایش عصر خواندم. یاد فاطمه که پارسال همسرش بود، هرچند رنجور و ضعیف، کاری کرده بود حتما، هدیهای و تبریکی و امسال چقدر دلتنگ آغوش همسرش است، عصر خواندم... یاد مادرشوهرم که بابا مقید بود حتما هدیه روز تولد و روز مادر و روز معلم را برایش بگیرد. معمولا گلدان میگرفت. پارسال چه کار کرده بود با آن حال بد و مریضی؟ باید از مامان بپرسم. مامانی که حالا در خانه خالی چقدر تعریف کردنهای پشت سر هم بابا را کم دارد... سوره عصر خواندم. و فکر کردم به «ان الانسان لفی خسر» همه خسرانها، از دست دادنها... به اینکه همه در خسرند چه بفهمند چه نه، چه الان از دست داده باشند چه از دست دادن های بسیاری در آینده انتظارشان را بکشد. «والعصر» قسم به زمان که ذات دنیا با جدایی از عزیزان آمیخته شده و خسرها چقدر درد دارند. «الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» مگر آنها که حقیقت این جهان را فهمیده باشند و چنگ زده باشند به

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 16:46

به نام خدادر خبرها خواندم امروز دیدار بانوان بوده با حضرت آقا. از یک طرف حسرت خوردم که چرا من را نگفتهاند برای روایت نویسی. از طرف دیگر خوشحال شدم که خبرم نکردند که باز دست و دلم بلرزد و نتوانم نه بیارم و بعد در مصیبت نوشتن گیر کنم.آخرین بار پارسال بود که رفتم بیت روایت دیدار دانشآموزان را بنویسم. از مصیبتهای قبلش نگویم که آقای همسر همان سر صبح جلسه داشت، فاطمه اردو داشت و باید به جای مدرسه دم مسجد محل میبردمش، کسی نبود زینب را نگه دارد... آخرش زینب به بغل فاطمه را رساندم به مسجد و اسنپ گرفتم تا بیت. دیر رسیدم و بودن زینب هم باعث شد تا میشود معطلم کنند تا اجازه ورودش بیاید. وقتی وارد حسینیه شدم که دیگر همه سرجاهایشان نشسته بودند. وقت نبود با کسی صحبت کنم و از حس و حالش بپرسم. بعد هم که بچه به بغل آمدم بیرون. از شب قبلس استرس داشتم، همه توانم را گذاشتم ولی آخرش آن چیزی که نوشتم خیلی روایت و حاشیههای دیدار نشد. بیشتر شبیه گزارش بود. چیزی که توی اخبار تلویزیون هم میشد دید.بعد در دیدارهای بعدی هی روایتهای بقیه را خواندم و دیدم چقدر رها مینویسند. نمیترسند که از خودشان بگویند، توی حاشیهها بمانند یا اطهارنظر شخصی کنند. من وقت روایت دیدار نوشتن، بالای سرم چندتا ممیزی سختگیر میبینم و همین هی قلمم را خشک تر میکند. آنقدر که جان میکنم تا کلمهها را به هم بچسبانم.خلاصه به همه اینها فکر کردم و حسرت جایش را عوض کرد. خدا را شکر که به من زنگ نزدند که باز دلم بلرزد و قبول کنم، بعد بیفتم توی مصیبت اینکه این بچه را چه کار کنم، آن یکی را چه کار کنم، اصلا از چه بنویسم...دلم هم سوخت. باید یک فکری برای این قبض نوشتنم بکنم. فکر کردم اگر دوباره به من بگویند بیا روایت دیدار بنویس از یک ه

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 23:13

صفحه بندی